|
............................................ .. چشم در چشم آفتاب ؛ انگار غروب هم كه مي رسد ستاره دلش مي گيرد ... شب از كنار غروب چشمانم ورق خورد كه آمدي .....آمدي؟؟ تصميم گرفتم رنگش را همان اولين رنگي بگذرم كه ديدم ....رنگ ... رنگ .... به رنگ شب خوش آفتاب ....از همان اول كه نوشت ....انگار هر چه نوشت من بودم ...................خودش هم نفهميد ..................انگار خودش هم نفهميد هر چه كه نوشت من بودم ........ پروانه دلش گرفت ....دور دستان من پيله زد به آسمان ..... نه ...شايد پيله زد به ..... پيله زد به .......................نه سخت نمي نويسم بخوان ......كلي پيله زد به ......... شايد .........شايد همان سخت شوخي شوخي جدي شدن ...يا ...همان سخت جدي جدي شوخي شدن يا .........نه ..شايد اين اولين .......شايد هم آخرين سطري است از آخرين سطري كه خوانده اي ........ هر چه بود سخت پيله زد دور دستانم با ......شايد تا پروانه شدن بمانم ..... شايد هم سنگيني پيله نگذاردم كه ..... ................................. شايد هم نماندم .... اصلا همان سخت مي نويسم كه .......كه ...كه نخواني ؛كه خط خواندنت از خط نوشتنم جدا شود .....چون هيچكس نفهميد هر چه نوشتم .... هر چه قدر گفتم ....هر چه كه خواند هر چه كه آسان نوشتم.....شايد ..شايد همان نامه اي بود به كودكي كه هرگز متولد نشد ... ......................... شايد هنوز متولد نشدم تا بنويسم شايد ......انگار براي تولدي ديگر پري دريايي كه در اقيانوس مسكن دارد ............. كنار تيزا آفتاب صدايم كه قد كشيد به افق چشمانت؛.چه دير شد! تلا لو دامن ستاره پر شد از شب نيامدي............. چشم؛.. ستاره ؛ .....آسمان .....نخل ...پنجره ....و هر چه گفتم از خودم برايت ... كلي صدايت زدم نيامدي .... براي گريستنم هم نيامدي .... ..كلي انتظار .... شايد به جرم همان پيله تنيده به دور دستانم با .................. + نوشته شده توسط saghi در پنجشنبه 1386/04/28 و ساعت
12:55 |
از آخرین رد پای بودنم گذشت .....انگار کنار جاده خط کشیدم که بمانم ماندنی که بوی تلخ رفتن می دهد .........این جا درخت یاد جنگل که می اندازدم ،.....چند تای درخت هارا رد شوم از کنار جاده که جنگل را فقط یک درخت ببینمم از دور ؟؟؟ .........................گیرم این جاده سرعت گیر هم که نداشته باشد ...... یک بار برای همیشه ریسک میکنم .......................................... خنده ام میگیرد .... جنگل با یک درخت .... دریا با یک قطره .......جاده ...... جاده بایک مسافر ................. جای ماندن نیست بروم بهتر است . + نوشته شده توسط saghi در چهارشنبه 1386/03/02 و ساعت
12:26 |
از پشت پنجره .....من،شب؛..آسمان،دیروز ،تو....... انگار تمام آرزویم این بود که ببینمت از لابه لای حباب شیشه ای چشمانم .... چشمانم که انگار هر وقت که نمیایی خیس است .....هر وقت هم که میایی خیس است اصلا شب ها غروب؛..وقتی که نماز می آید ، آسمان .................................... از پشت پنجره اتاق من که خیلی قشنگ است ...!!تو هم شب ها نمازت را همین رنگی میخوانی .....زیر سایه آسمان ؟؟؟ کوشی ..!!!///؟؟این جا ؛ زمین ، تنهاییم را فهمید ....نگذار صدایش برای آسمان هم زمزمه شود . .................یادت هست ؟؟؟ من از تو یاد گرفتم که ..........................ردش......رد آخرین درخت جوانه زده ایست که از همین دور هم که نگاه کنی ...........انگار آخرین جوانه اش... آبیه آسمانی رنگ نمازت را بغل گرفت ؛.....همین دیشب که نماز آمد من دیدم ...... اه ..این نرده ها اگر نبود /.......تنم لای سیاه آهنیش درد گرفت از بس خواستم من هم مثل تو آبیه صورتی اش را بغل کنم ............................. نه اگر این خاکیه تن را میگذاشتم .....نرده ها هم که نمی شد نگذارند که برم که ببینم آسمان را.............شاید ..... ساید خوانه من را هم با آسمان بغل می گرفت رنگ نماز تو می شدم........ ......................... + نوشته شده توسط saghi در سه شنبه 1386/02/04 و ساعت
12:29 |
هیییییییی نگا داره بارون میاد ........حیف حالا که دیگه من نیستم ؟؟...... ولی چه خوب شد اون شب که داشت میبارید پرده اتاقمو کنار زدم که بهتر ببینمت وقتی میای .... تازه پنجره رو هم باز کرده بودم که .. که .. که نیومدی.....کلی منتظرت موندم ......... ببخشید این سری میایو من نیستم ....گفته بودی بارون که میاد تو هم میای ....... حالا که اومدی یه نگاه به پنجره اتاقم بنداز .....نگاه اگه تو از اون طرف شیشه نم نم باریدی ،این طرف شیشه رو قطره اشکای من خیس کرده وقتی تو نبودی ...... ببین چه قدر نزدیکن قطره اشکایمن به قطره بارونای تو از هر طرف شیشه که نگاه کنی ...... ...................................................................................................................... بارووووووووون راستی تا یادم نرفته دو تا شاجه یاس سفید گذاشتم تو گلدون رو تاقچه اتاقم ....... میدونستم میای .....بردارشون ماله تو هست ....دیدی تو رو یادم نمیره حتی اگه هم که نباشم ..؟ ؟؟////////////////////////// درسته دیگه نیستم ولی ..........از این به بعد هر وقت که میای دو تا واست گذاشتم تو گلدون رو همون تاقچه .....بردارشون واسه تو هست . فقط یه چیز .........دیگه بارون صدات کنم؟
+ نوشته شده توسط saghi در یکشنبه 1386/01/26 و ساعت
14:26 |
..................... خیلی سردمه،خیلی زیاد .....همیشه وقتی گریه می کردم گرم می شدم ولی حالا.......... آخه اون شب تا آخرین قطره بارون باریدم ..آخرین قطره بارونو تو دستام نگه داشته بودم که.... که نیومدی ........نمی دونم اشکامه یا قطره بارونا ولی هر چی هست رو گونه هام یخ زده .... نمی دونم چرا ..چرا این جوری شدم .....یه حسی دارم ....مثل یه حس تلخ توی دهنم ....یه حس به تلخی شراب ...ولی نه این نیست ...مثل حس تلخ بغضایی میمونه که هیچ وقت گریه نشد .... مثل تلخیه حرفایی که نشد بگم .....مثل ...مثل حس تلخ ....مثل حس تلخ دلتنگیام ................. تلخ مثل تنهای تنها تو تنهاییا مردن ........مردن ؟؟؟؟؟؟؟؟ ......اصلا نکنه مردم ؟؟؟؟؟ آخه هیچ کی نمیشنوه هر چی دارم داد میزنم ......هیچ کی منو نمیشنوه.....یعنی این همه تنها زیر بارون .... .................................. نه نمیخوام ...... پس چرا خودم نفهمیدم ؟؟؟ نگا کن هنوز جای آخرین گریه هام رو دستامه ...... وقتی داشتم خودمو پشتشون قائم می کردم که اشکامو نبینی ........حد اقل نذاشت که بهت بگم که .......... تا حالا این همه سرد سرد ...این همه تنهای تنها تو خودم نمرده بودم .........هییییییییییییییی پس چرا هیچی سبک نشدم ؟؟؟ .....یعنی همش واسه خاطره این قفس خاکیه هست که ... که دارم دنباله خودم میکشم؟؟ ......خیلی سعی کردم بندازمش ولی... ولی آخه ...آخه هیچ کی اندازه اون بهم این همه نزدیک نیست ......ببین اون شب که نبودی اون باهام تا آخرین قطره بارونو شماره زدکه بیایی ولی ....ولی نیومدی ........ ...هییییی نه داری چی فکر میکنی؟؟؟ نکنه فکر میکنی اینو میبرم تا واسم فاتحه بخونه .... نه ..... ببین فقط ......فقط میخوام دگه تنها نباشم همین .......
+ نوشته شده توسط saghi در چهارشنبه 1386/01/15 و ساعت
18:33 |
آره .....آره با تو هستم .... با تو که ... و رای طاعت دیوانگان چه عجب ...... حالا دیگه خودت می دونی که دارم تو رو میگم ....!!!.....آره کمی این طرم تر قاطی دیونه ها .... نه تو جزوشون نیستی ....... نه به تیپت که نمیاد ........ بیا این جا .... کمی این طرف تر ،حالا منو دیدی ؟؟ فقط کافیه یه کمی خم شی تا بهتر منو ببینی ........اصلا میخوای تو هم ... بشین این جا......پیش من ... نه نترس خاکی نمیشی .... .اصلا گیرمم که شدی ، مگه هممون هویتی غیر از این داریم ؟ نه ......وای ببخشید ، چی گفتم انگار تو با همه فرق داشتی ......آره تو فرق داشتی....پس تو وایسا چون من باید از این پایین سرم رو بالا بیارم تا تو رو ببینم .../////// نه ... داری چی کار میکنی ؟؟.... تو که داری همه یادگاری های منو خراب میکنی ..... نگاه کن این رد پاها ........ این رد پاهای بودنمه که از خیلی وقته داره دنبالت میاد .......................... همش ردپای منه جز ...جز .... جز چند تا رد دستای کوچولو ........دیدسشون؟ ..........................ولی مهم نیست دیگه جاشون رو خاک نمی مونه ....... از وقتی یاد گرفتم که راه برم دیگه ردشون قاطی رد پاهام نشدن ...ولی ...ولی ..................................................حاضرم یه بار دیگه ردشونو جلوی پاهات بر جسته تر از همیشه جا بزارم که ...... که .... که ................. که تنهام نذاری .
+ نوشته شده توسط saghi در پنجشنبه 1385/12/10 و ساعت
11:24 |
.......... دیگر صدای سکوت و عطش نمی آید رهوار خسته پای خسته اش نمی آید چشمان منتظر به روی راهی که رفته است انگار از ستم خدا هم بدش نمی آید ......... + نوشته شده توسط saghi در دوشنبه 1385/11/16 و ساعت
10:19 |
مهرت هنوز از چهار قد مهتابي پوش آسمان شب بالاي سرت آويزان است . ..........تقصير توست چرا چنگ نمي زني تا تبلور سربي پنج ستاره و ماه نقره اي اش را به بر گيري ؟ ديشب دوازده فرشته را هزار چهار صد بار به خاطر تمام شب هاي هزارو يك ستاره قسم دادم كه .................... ............................ حيفش كه .... سكوتم شكست از تزلزل امواج غريبانه ي بودنت
+ نوشته شده توسط saghi در یکشنبه 1385/10/24 و ساعت
14:57 |
|
|